✿زندگي ما✿

تاريخ نگار زندگي ما

حياط م آرزوست...

چقدر دلم براي گذشته تنگ شده براي حياط مان ، حوض سنگي وسط باغچه و خاك بازي براي مهماني هاي سر زده براي سفره هاي بدون رنگ و لعاب اما پر عطر و خورشت و مرغ هاي خوشمزه اي كه وسط سفره ها جا خوش كرده بود خوب يادم هست ظهر ها براي فرار از خواب اجباري به گوشه اي از حياط كنار جوجه هاي رنگي كه حيوان خانگي مان محسوب ميشدند پناه مي برديم و تا غروب مشغول بوديم... بيل هايي كه به خاك حياط ميزديم و بخيالمان گل ميكاشتيم و آب تني هايمان در حوض كوچك ... نميدانم كودكانم براي فرزندانشان چه خاطراتي از كودكي شان خواهند گفت !فقط ميدانم  اين كودكان معصوم  عجيب قرباني تهاجم فرهنگها و سياست ها شدند. محكوم به تنهايي ، به خانه هايي كوچك و بد...
28 مرداد 1396

عروسک کوچولوی دوست داشتنی

دخترک کوچکم امیدوارم یادم نرود کودکانه هایت را کفش های طلایی کوچکی که همراه با لباس عروس و تور و دستبندت گاه و بیگاه میپوشی و سخت مشغول بازی میشوی... گاهی که از باریکه ی لای در نگاهت میکنم عجیب دلم میخواهدت ... یادم باشد خوابیدن هایت را که از من میخواهی مثل دختر مهربون , ممول و سیندرلا موهایت را کمی مرتب کنم و پتو را تا شانه هایت بیاورم تا بخوابی ... چشمانت را محکم می بندی و سعی میکنی تکان نخوری تا ظاهر زیبایت به هم نریزد... و هر زمان که از خواب میپریدی بدنبال کفش و توری که من در خواب برداشته بودم میگشتی ... یادم باشد گاهی که صدای کلید درب خونه رو می شنیدی می دویدی توی اتاق , لباست رو عوض میکردی و میگفتی میخوام بابا لباسمو ب...
24 آبان 1395

***بهناز عزیزم تولدت مبارک***

دخترک کوچک و دوست داشتنی من : امروز روز تولدته ... روز خاطره ای و بیاد موندنی برای خانواده ی سه نفره ما  که دیگه رسما داشت تبدیل به یک خانواده ی چهار نفره می شد ... سه سال از اون روز خاطره ای گذشت , روزی که با صدای بلند جیغ های نوزاد کوچکم شروع شده بود ,  کمی بعد از بدست اوردن هوشیاریم  عروسک کوچولویی رو نشونم دادن ...تنها چیزی که حس کردم شباهت عجیبی بود که با بهنود داشت ... درست مثل اینکه بهنود رو ظریف تر و دخترانه تر نقاشی کرده باشن... ورودش به خونه رنگ و بوی دیگه ای داده بود , برآورده کردن نیاز های نوزاد تازه وارد از یکسو و تلاش های بهنود یکسال و نیمه برای کشف موجود کوچولوی متحرک از سوی دیگه حسابی در...
21 ارديبهشت 1395

بهنود من تولدت مبارک

انگار دیروز بود که اولین علائم , خبر از دنیا اومدن بهنود رو بهم داد! حس عجیبی داشتم وصفش برام سخته اما حالتی بین شادی و استرس و ترس باعث شده بود ناخداگاه اشک بریزم. اما درست بعد از اولین باری که بغلش کردم (دقیقا همون چیزی که بزرگترا میگفتن) همه چیز عوض شد ... لحظات اول اینقدر زیبا بود که تا آخر عمر فراموشش نخواهم کرد ... اخلاق بهنود از همون ماه های اول برام مشخص بود اما با گذشت زمان این رفتار ملموس تر میشد حالا اما کودکی دارم که دلش بزرگ است در کنار رفتار مردانه اش قلب بسیار رئوف و مهربانی دارد که با بوسه های گاه و بیگاهش روی دستانم این را میفهمم! میفهمم آنقدر صبور هست که پزشکش اذعان کند که صبرش در درد بی نظیر است... میف...
26 دی 1394

فقط برای گذشت!

کمی نیاز به تنفس دارم البته در هوایی که بوی خوش " گذشت " دارد ... این پست را تقدیم میکنم به واژه ای به اسم " گذشت " دلم برایش میسوزد احتمالاً چند سالی هست که نسلش رو به انقراض است! اما خوب بیاد دارمش , در کنارش بزرگ شدیم , اگر چه دوران ما به خوبی این روزها خوشگذرانی مرسوم نبود اما خوشی هایمان از جنس بهتری بود از جنس دورهمی ها از جنس انتظار مهمانها و شب نشینی هایی بدون تکنولوژی کاذب! (واژه ی تکنولوژی کاذب کمی دور از انصافه اما حس خوبی بهم میده ) حتی لذت آشتی کنان دو جبهه که معمولا ختم به روبوسی و شادی و النهایت شام کل خانواده میشد. شاید آن روزها نمیدانستم کسی که محق بوده چقدر بزرگوارانه گذشت کرده اما این روزه...
26 دی 1394

مهندس 4 ساله ی من

بطور کلی نسبت به کلیه دورس منطقی مثل ریاضیات مثلثات و .... نظر خوبی ندارم که هیچ , نظر بدی هم دارم و البته این موضوع تعمیم داده میشه به مهندسی ها بالاخص الکترونیک و مکانیک!!!! اگرچه قبولی من در دانشگاه رشته ی مهندسی سخت افزار این رو رد میکرد اما از اونجایی که دنیا تقریبا زیرکانه فال گوش ایستاده ببینه چیا رو دوست نداری , ذکاوت و علاقه شدید بهنود به الکترونیک کشف شد!!!! مدتی بود که بهنود بشدت بدنبال انواع سیم ها, یو اس پی ها و در یک کلام کلیه لوازم صوتی و تصویری موجود در خونه بود که بقول خودش مهندسی ش کنه خیلی پیگیر موضوع نبودم تا این که یک اختراع جالب منو به فکر وادار کرد: اختراع کوچک بهنود عبارت بود از یک سیم شارژر که از یه سر به تبلت ...
5 آبان 1394

زیارت قبول ...

  مسافری که از سرزمین خدا آمده بود ... پدری که خستگی اعمال سخت و سنگین حاجی شدن از نگاهش پیدا بود! امیدوارم مثل همیشه سرزنده و سلامت باشه و دست گرمش برای یک عمر روی سر ما و فرزندانمون باشه...   ...
5 آبان 1394

روزهای پر استرس

  بیشتر ما آدم ها تا زمانی که گرفتار موضوع خاصی نشدیم نسبت به اون موضوع در اطرافمون یکم بی تفاوت هستیم اما زمانی که همون اتفاق برای خودمون پیش میاد اونوقته که می فهمیم اون استرس ها و نگرانی ها چه طعمی داره ! پدر عزیز همسرم هم مسافر این سفر روحانی هستن که الحمدلله خبردار شدیم صحیح و سالمن , با اعلام هر حادثه , همون زمان کوتاهی که طول میکشید تا از سلامتی شون اطلاع پیدا کنیم , حال غیر قابل وصفی پیدا میکردیم. با تمام وجودم داغدار حاجی های متوفی شدم و امیدوارم خداوند به خانواده ها شون صبر بده ! دیدن عزیزانت توی اون شرایط خیلی سخته و سخت تر اینکه هیچ کاری از دستت نمیاد و اینکه مجبور شی پرده سیاه تسلیت بجای زیارت قبول و تبریک بزن...
4 مهر 1394

عملیات غیر ممکن 3

  بعد از عملیات غیر ممکن 1 (همون گرفتن شیشه و پوشک بهنود خان) امیدوار بودم همای آسایش بیاد و کمی باعث بوجود آمدن شرایط مساعد تری برام بشه اما ظاهراً عملیات دیگری در راه بود و اونم گرفتن بهناز از پوشک بود که البته در نهایت این فرایند هم با موفقیت انجام شد . و هنوز اندکی از این تداخل نگذشته عملیات نا ممکن 3 , شروع و نهایتاً در حال ختم به خیر شدن است. یکی دوهفته ای میشه که بهناز رو از شیشه شیر گرفتم ! کار خیلی سختی نبود اما تمام وجودم آب میشه وقتی دلش مطابق عادت گذشته هوس "اسمشو نبر"(شیشه شیر) میکنه ! فقط خدا میتونه به قلب یک مادر اونقدر محبت بده که با وجود همه ی بیدار و خوابی ها و خستگی های وصف نشدنی , زمانی ک...
29 شهريور 1394

هووی عزیز تر از جانمان

  مزه ی گرفتن یه گل خوشگل لابه لای خستگی های این روزای زندگی م مثل یه شربت آلبالوی تگرگی وسط بیابونه , یه طوری دل و جیگرتو خنک میکنه که دلت نمیخواد تموم بشه ... حالا اگه احیانا این وسط بیابونی درست زمانی که داری این لیوانو نزدیک دهنت میبری یه نفر سومی بیاد و بگیرش ازت ... هیچی دیگه هیچ اتفاقی نمیوفته چون اون نفر سوم معمولا کسی نیست جز : بهناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز و این چنین است که فی ما بین یک تبادل گل احساسی و قشنگ دخترک پدیدار شد و چنان با قمزه ی شتری گل رو از چنگال مان درآورد که گویی به منظور ایشان تهیه شده و نهایتا در آغوش بی مثال پدر جای خوش کرد... و ما ماندیم و بیابان ...
29 تير 1394