✿زندگي ما✿
تاريخ نگار زندگي ما
تاريخ : دوشنبه 24 / 8 | نویسنده : مامان مريم
بازدید : 15 مرتبه

دخترک کوچکم امیدوارم یادم نرود کودکانه هایت را

کفش های طلایی کوچکی که همراه با لباس عروس و تور و دستبندت گاه و بیگاه میپوشی و سخت مشغول بازی میشوی... گاهی که از باریکه ی لای در نگاهت میکنم عجیب دلم میخواهدت ...

یادم باشد خوابیدن هایت را که از من میخواهی مثل دختر مهربون , ممول و سیندرلا موهایت را کمی مرتب کنم و پتو را تا شانه هایت بیاورم تا بخوابی ... چشمانت را محکم می بندی و سعی میکنی تکان نخوری تا ظاهر زیبایت به هم نریزد... و هر زمان که از خواب میپریدی بدنبال کفش و توری که من در خواب برداشته بودم میگشتی ...

یادم باشد گاهی که صدای کلید درب خونه رو می شنیدی می دویدی توی اتاق , لباست رو عوض میکردی و میگفتی میخوام بابا لباسمو ببینه و بگه چقدر نازه...

اما هرچیزی رو یادم بره قطعا شیرین زبونیا و حمایت های عجیب و خواهرانه ت از بهنود رو فراموش نخواهم کرد....

با هیچ زبانی , لحن کودکانه ات را نمیتوانم توصیف کنم...

بینهایت دوستت دارم عشق کوچک من



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 21 / 2 | نویسنده : مامان مريم
بازدید : 185 مرتبه

دخترک کوچک و دوست داشتنی من :

امروز روز تولدته ... روز خاطره ای و بیاد موندنی برای خانواده ی سه نفره ما  که دیگه رسما داشت تبدیل به یک خانواده ی چهار نفره می شد ...

سه سال از اون روز خاطره ای گذشت , روزی که با صدای بلند جیغ های نوزاد کوچکم شروع شده بود ,  کمی بعد از بدست اوردن هوشیاریم  عروسک کوچولویی رو نشونم دادن ...تنها چیزی که حس کردم شباهت عجیبی بود که با بهنود داشت ... درست مثل اینکه بهنود رو ظریف تر و دخترانه تر نقاشی کرده باشن...

ورودش به خونه رنگ و بوی دیگه ای داده بود , برآورده کردن نیاز های نوزاد تازه وارد از یکسو و تلاش های بهنود یکسال و نیمه برای کشف موجود کوچولوی متحرک از سوی دیگه حسابی درگیرم کرده بود .

زحمت روزها و ماههای بعدی هم کمتر از روزهای اول نبود , شروع راه رفتن ها و کنجکاوی  های بهنود همراه با بزرگتر شدن بهناز از یک طرف و پایان مرخصی و برگشت به اداره از طرف دیگه رسماً معنای سختی رو برام عوض کرده بود .

توضیح اینکه چقدر مدیریت  زندگی و کارهای همزمانی که روی دوشم افتاده بود سنگین و طاقت فرسا بود , کار آسونی نیست اما همیشه شکرگزار خداوند هستم که آنقدر توان و انرژی در درونم گذاشته بود که بتونم با حس خستگی و ناتوانی مبارزه کنم و قوی تر از قبل در زندگی مدیریت کنم طوری که وقتی خاطراتم رو مرور میکنم رضایتمند باشم ...

البته حضور همیشگی مادر و خواهرانم و پرستار فوق العاده مهربون بچه ها  و کمک های دلسوزانه شون قابل انکار نیست و من تا آخر عمر مدیون محبت ها و فداکاری هاشون هستم.

اما سخت یا آسون سه سال خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم گذشت و تجربه نشونم داد که هیچ سختی و زحمتی بدون مزد نخواهد موند ...

سختی ها جاش رو به راحتی ها و لذت ها داد و با بزرگتر شدن بچه ها لذت های متفاوتی رو تجربه کردم  , از متحد شدن بچه ها گرفته تا بازی های کودکانه و کمک کردن های کوچک شون به نیت خوشحال کردن من (که البته بیشتر تولید زحمت میکنه چشمک )و حالا یعنی این روزهای بهاری که بچه ها اولین روزهای رفتن به مهد کودک رو تجربه میکنن من هم طعم جدیدی از لذت رو تجربه میکنم  ... شنیدن آوازهای قشنگ , توضیح مفهوم نقاشی های پر انرژی و بازی کردنای جدید که نشان از بزرگتر شدنشون داره , تجربه های زیبا و جدید منه ...

کلمات نمیتونن حق مطلب برای بیان احساسات مادرانه ام رو داشته باشن اما مرحم کوچکی برای بیان عشق ورزی های من خواهد بود ...

بهناز عزیزم با تمام وجودم دوستت دارم و سالروز آمدنت به زندگی مون تبریک میگم

عسل مامان امیدوارم عاقبت بخیر باشی و از زندگی ت لذت فراوان ببری...

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 26 / 10 | نویسنده : مامان مريم
بازدید : 238 مرتبه

انگار دیروز بود که اولین علائم , خبر از دنیا اومدن بهنود رو بهم داد!

حس عجیبی داشتم وصفش برام سخته اما حالتی بین شادی و استرس و ترس باعث شده بود ناخداگاه اشک بریزم.

اما درست بعد از اولین باری که بغلش کردم (دقیقا همون چیزی که بزرگترا میگفتن) همه چیز عوض شد ...

لحظات اول اینقدر زیبا بود که تا آخر عمر فراموشش نخواهم کرد ...

اخلاق بهنود از همون ماه های اول برام مشخص بود اما با گذشت زمان این رفتار ملموس تر میشد

حالا اما کودکی دارم که دلش بزرگ است در کنار رفتار مردانه اش قلب بسیار رئوف و مهربانی دارد که با بوسه های گاه و بیگاهش روی دستانم این را میفهمم!

میفهمم آنقدر صبور هست که پزشکش اذعان کند که صبرش در درد بی نظیر است...

میفهمم که با همین کودکی برای خواهرش, پدر است ....

میفهمم که در مسئولیت پذیری آنقدر محکم است که حتی لحظه ای در خیابان خواهر کوچکش را تنها نگذارد ...

حرف هایم حرف های مادرانه ست گاهی مادرها آنقدر غرق در کودکانشان میشوند که چیزی جز محاسن نمی بینند اما چه میشود یک دنیا است و یک پسر برایم ....

بهنودم

تولدت بهانه ایست برای تجدید سپاسگزاری ام از خداوند و تجدید خاطرات تلخ و شیرین مادر شدنم ...

بدون تو لحظه ای زنده نیستم ... عمرت به شادی و عاقبت بخیری باشد...

از طرف مادری که با افتخار عمرش را تا توان دارد برای موفقیت فرزندانش صرف میکند ..



موضوع :
تاريخ : شنبه 26 / 10 | نویسنده : مامان مريم
بازدید : 256 مرتبه

کمی نیاز به تنفس دارم

البته در هوایی که بوی خوش " گذشت " دارد ...

این پست را تقدیم میکنم به واژه ای به اسم "گذشت"

دلم برایش میسوزد احتمالاً چند سالی هست که نسلش رو به انقراض است!

اما خوب بیاد دارمش , در کنارش بزرگ شدیم , اگر چه دوران ما به خوبی این روزها خوشگذرانی مرسوم نبود اما خوشی هایمان از جنس بهتری بود از جنس دورهمی ها از جنس انتظار مهمانها و شب نشینی هایی بدون تکنولوژی کاذب! (واژه ی تکنولوژی کاذب کمی دور از انصافه اما حس خوبی بهم میده) حتی لذت آشتی کنان دو جبهه که معمولا ختم به روبوسی و شادی و النهایت شام کل خانواده میشد. شاید آن روزها نمیدانستم کسی که محق بوده چقدر بزرگوارانه گذشت کرده اما این روزها کمتر میشود به کارشان فکر نکنم ...

یادمان باشد:

مادرها تنها بازماندگان گذشتند ...  فراموششان نکنیم!  "

 

پی نوشت مادر و دختری :

اسوه ی مهربانی ام

برای تک تک صبوری ها و گذشت هایت ممنون

دست بوست هستم .



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 5 / 8 | نویسنده : مامان مريم
بازدید : 243 مرتبه

بطور کلی نسبت به کلیه دورس منطقی مثل ریاضیات مثلثات و .... نظر خوبی ندارم که هیچ , نظر بدی هم دارم و البته این موضوع تعمیم داده میشه به مهندسی ها بالاخص الکترونیک و مکانیک!!!! اگرچه قبولی من در دانشگاه رشته ی مهندسی سخت افزار این رو رد میکرد اما از اونجایی که دنیا تقریبا زیرکانه فال گوش ایستاده ببینه چیا رو دوست نداری , ذکاوت و علاقه شدید بهنود به الکترونیک کشف شد!!!!

مدتی بود که بهنود بشدت بدنبال انواع سیم ها, یو اس پی ها و در یک کلام کلیه لوازم صوتی و تصویری موجود در خونه بود که بقول خودش مهندسی ش کنه خیلی پیگیر موضوع نبودم تا این که یک اختراع جالب منو به فکر وادار کرد:

اختراع کوچک بهنود عبارت بود از یک سیم شارژر که از یه سر به تبلت و از سر دیگه به دستگاه DVD خورده بود و یه سیم دیگه که از خروجی پشت دستگاه به ورودی تلویزیون وصل میشد به عبارت دیگه یک کانال برای خودش درست کرده بود که بتونه شارژش کنه ... مدام در حال تغییر کابل ها و ورودی های مختلف دستگاه بود که النهایه خنده ی زیرکانه و در عین حال شیطنت آمیزش خبر از موفقیتش میداد !

این جرقه ی نه چندان کوچک باعث شد که علاقه ی پنهان شده و خاک خورده همسرم هم سر از خاک بیرون بزنه و چنان شکفته بشه که ساعتها با دستیار کوچکش مشغول آزمایش های بستن مدار های مختلف باشند...

(بهنود و کیت آموزشی مدار ها)

 

چشم امیدم به بهناز دوخته شده تا شاید راه مادرش را پی بگیرد و به جرگه دوستداران هنر و هنرمندان بپیونده!!

(در حال آرایش به سبک پدرانه)

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 5 / 8 | نویسنده : مامان مريم
بازدید : 209 مرتبه

 

مسافری که از سرزمین خدا آمده بود ...

پدری که خستگی اعمال سخت و سنگین حاجی شدن از نگاهش پیدا بود!

امیدوارم مثل همیشه سرزنده و سلامت باشه و دست گرمش برای یک عمر روی سر ما و فرزندانمون باشه...

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 4 / 7 | نویسنده : مامان مريم
بازدید : 354 مرتبه

 

بیشتر ما آدم ها تا زمانی که گرفتار موضوع خاصی نشدیم نسبت به اون موضوع در اطرافمون یکم بی تفاوت هستیم اما زمانی که همون اتفاق برای خودمون پیش میاد اونوقته که می فهمیم اون استرس ها و نگرانی ها چه طعمی داره !

پدر عزیز همسرم هم مسافر این سفر روحانی هستن که الحمدلله خبردار شدیم صحیح و سالمن , با اعلام هر حادثه , همون زمان کوتاهی که طول میکشید تا از سلامتی شون اطلاع پیدا کنیم , حال غیر قابل وصفی پیدا میکردیم.

با تمام وجودم داغدار حاجی های متوفی شدم و امیدوارم خداوند به خانواده ها شون صبر بده ! دیدن عزیزانت توی اون شرایط خیلی سخته و سخت تر اینکه هیچ کاری از دستت نمیاد و اینکه مجبور شی پرده سیاه تسلیت بجای زیارت قبول و تبریک بزنی!

 

تسلیت میگم به همه ی خانواده های داغدار "حادثه ی منا "

 

* یادمون باشه گرفتاری اطرافیامون برامون مهم باشه ... با پیامک های طنز آمیز و غیر انسانی دل خانواده های داغدار رو خون نکنیم...

*امیدوارم هرچه سریعتر این حج خونین تموم شه و همه ی مسافرا مخصوصا پدر عزیز ما بسلامتی برگردن



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 29 / 6 | نویسنده : مامان مريم
بازدید : 359 مرتبه

 

بعد از عملیات غیر ممکن 1 (همون گرفتن شیشه و پوشک بهنود خان) امیدوار بودم همای آسایش بیاد و کمی باعث بوجود آمدن شرایط مساعد تری برام بشه اما ظاهراً عملیات دیگری در راه بود و اونم گرفتن بهناز از پوشک بود که البته در نهایت این فرایند هم با موفقیت انجام شد .

و هنوز اندکی از این تداخل نگذشته عملیات نا ممکن 3 , شروع و نهایتاً در حال ختم به خیر شدن است. یکی دوهفته ای میشه که بهناز رو از شیشه شیر گرفتم ! کار خیلی سختی نبود اما تمام وجودم آب میشه وقتی دلش مطابق عادت گذشته هوس "اسمشو نبر"(شیشه شیر) میکنه !

فقط خدا میتونه به قلب یک مادر اونقدر محبت بده که با وجود همه ی بیدار و خوابی ها و خستگی های وصف نشدنی , زمانی که به کودکش نگاه میکنه , از بازی ها و خنده ها و شیطنت هاش لذت ببره و پر از انرژی بشه

 

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 29 / 4 | نویسنده : مامان مريم
بازدید : 634 مرتبه

 

مزه ی گرفتن یه گل خوشگل لابه لای خستگی های این روزای زندگی م مثل یه شربت آلبالوی تگرگی وسط بیابونه , یه طوری دل و جیگرتو خنک میکنه که دلت نمیخواد تموم بشه ... حالا اگه احیانا این وسط بیابونی درست زمانی که داری این لیوانو نزدیک دهنت میبری یه نفر سومی بیاد و بگیرش ازت ... هیچی دیگه هیچ اتفاقی نمیوفته چون اون نفر سوم معمولا کسی نیست جز :

بهناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز

و این چنین است که فی ما بین یک تبادل گل احساسی و قشنگ دخترک پدیدار شد و چنان با قمزه ی شتری گل رو از چنگال مان درآورد که گویی به منظور ایشان تهیه شده و نهایتا در آغوش بی مثال پدر جای خوش کرد...

و ما ماندیم و بیابان



موضوع :
تاريخ : شنبه 19 / 2 | نویسنده : مامان مريم
بازدید : 585 مرتبه

 

گذشت زمان همیشه همه چیز رو عوض میکنه ... از نظرات و عقاید گرفته تا رفتار  و حتی ذائقه !

و البته همین موضوع باعث پیدا شدن لذت های کوچکی توی زندگیم شده که اسمش رو گذاشتم "انرژی های مثبت گمشده ی من..."

یا به اختصار بگم : اِمگم

حالا این امگم ها یکی یکی داره در من ظهور میکنه و دیدم رو نسبت به خیلی چیزا عوض میکنه

مثلا همون چیزی که ممکنه از کنارش بی تفاوت بگذری میتونه با یه تغییر کوچک باعث شادی ت بشه ... (تعمیم بدید به افراد اطرافتون)

این یکی از همون امگم هاست ! هر زمان که از خونه میرم بیرون یا اینکه خسته برمیگردم خونه از دیدن این همه انرژی مثبت ناخداگاه حالم خوب میشه ...

      

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
درباره وبلاگ

من و همسرم , مهر 85 آشنا شدیم و سه ماه بعد ازدواج کردیم و حاصل این زندگی پسرم بهنود متولد دی 90 و دخترم بهناز متولد اردیبهشت 92 هست. با تمام وجودم شکر گزارش هستم که این سه فرشته رو به زندگیم فرستاد . و این وبلاگ رو با هدف ثبت خاطراتم تقدیم به فرزندانم میکنم. *********************************** گزینه لایک فقط برای اعضای وبسایت فعاله (کسایی که وبلاگ تو این وبسایت دارند)

نويسندگان
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 184 نفر
بازديدهاي ديروز : 55 نفر
بازدید هفته قبل : 239 نفر
كل بازديدها : 189826 نفر
امکانات جانبی