بهنود خانبهنود خان، تا این لحظه: 8 سال و 13 روز سن داره
بهناز خاتونبهناز خاتون، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

✿زندگي ما✿

کودک شده ام...

  دلم کوچک شده خیلی کوچک زود میگیرد زود شاد میشود ناراحت میشود و با لبخندی فراموش میکند دلم عجیب تنهاست حس کودکی را دارد که سرگردان و وحشت زده به دنبال گمشده اش میگردد گمشده ای دارد که اکنون دستانش بوی خدا میدهد دلم تنگ است مادر آغوش گرمت را میخواهد و دم مهربانت را دلم میگوید هرچه میگذرد بیشتر میخواهمت ... برگرد   پ ن : بزودی از مکه برمیگردد... دوستت دارم واژه ی ناچیزی ست , هزار بار بوسه به دستان مهربانت میزنم ...
10 تير 1393

من

  درست یادم نیست آخرین باری که برای اوقات فراغتم برنامه ریزی میکردم کی بوده ولی دلم لک زده برای روزایی که روی مبل جلو تلویزیون میخوابیدم و به این فکر میکردم که برای مهمونی ماه دیگه چی بپوشم این روزا اینقدر پر شدم از دلواپسی و دغدغه که دیگه زمانی حتی برای مرور خاطراتم هم ندارم دلواپسی برای بهنود که یک شبه تصمیم به بزرگ شدن گرفت , با خوابیدن تنها تو اتاقش شروع شد و خداحافظی از پوشک و باب اسفنجی (که البته جاشو به تام و جری داده ) ادامه داره و اضافه کنید بهناز رو که جدیدا راه رفتن یاد گرفته و برای فوضولی به وسایلای خونه با زبون خودش یه جمله ی توجیهی میگه تا اجازه بگیره و اگه خدایی نکرده از دهنت نه بشنوه اونوقت از سیستم دفاعیش ا...
8 خرداد 1393

اختراع عجیب بهنود

  اولین اختراع بهنود خان که البته به طرز هوشمندانه ای فیش ها به قسمت انتهایی پرتقال که راحت تر بوده فرو رفته یعنی آزمون و خطایی وجود نداشته! یه جورایی میشه به عنوان اولین تلفن های دوستدار محیط زیست به ثبت رسوندش   ...
15 ارديبهشت 1393

اغما

اپیزود ۱: در حالت عجیبی مثل اغما فرو رفته ام... اپیزود 2:  در آشپزخانه بهنود در حال ریختن برنج ها روی فرش است و با لذت عجیبی روی دانه های برنج راه میرود و خوشحال از چسبیدن دانه ها به پایش به اتاق های دیگر میرود . اپیزود 3: درست در همان زمان در گوشه ی دیگر خانه بهناز پرتقالی که برای خودم پوست کنده بودم و فراموش کرده بودم بخورم را برای تسکین درد دندان های نیش زده اش له کرده و به لباس و فرش و مبلهای اطرافش میمالد و خوشحال از آزادی بی مرزش به من نگاه میکند و بلند میخندد !   نه اینکه نتوانم ! نمیخواهم از اغما بیرون بیایم! ...
18 فروردين 1393

بسلامتی مادر

  تلویزیون تله فیلم غمناکی گذاشت در مورد مادری که در واقعه زلزله خودش رو پناه نوزاد کوچولوش کرد و مرد , اشکم رو درآورده بود بهنود:مامانی انگشتت خونی شده؟!؟ قبل از اینکه جوابی بدم شروع به بوسیدن دستم میکنه بغضم ترکید دلم میخواست بیشتر گریه کنم   ...
12 اسفند 1392

بوی عیدی/ بوی توپ / بوی کاغذ رنگی با اینا زمستون رو سر میکنم

  یاد گذشته افتادم زمان زیادی نگذشته بود اما برای من حال و هوای اون روزا داره تبدیل به خاطره میشه آماده شدن برای نوروز تلاشی که برای مرتب نشون دادن سبزه های کج وکوله ی عید , با بستن روبان قرمز دورش میکردیم پیدا کردن سنجد و سماق از میون دار و دواهای مامان و جور کردن سکه های بزرگ و کوچیک سفید و زرد از جیب بابا بوی سمنوی تازه پخته شده که البته یکمی دل آدم رو میزد تنگ و ماهی قرمز و تخم مرغ هایی که با آبرنگ طراحی شده بود رفتن حموم اجباری قبل سال تحویل و پوشیدن لباس های نو لباسهایی که حتما باید روزای آخر اسفند میخریدی و دقیقا قبل از سال تحویل میپوشیدی نشستن سر سفره و روبوسی های بعد تحویل سال عیدی ه...
11 اسفند 1392

بــــــــــــاب اسفنجــــــــی شلـــــوار مکـــــــعبی

  خدایا رحم کن منو از شر این باب اسفنجی شلوار مکعبی نجات بده دیگه یا جای من تو این خونه ست یا باب اسفنجی !!!!!! میگم شعر بخون ==== شعر باب اسفنجی میگم بیا بازی === بازی با عروسک های باب اسفنجی و پاتریک   میگم سی دی === سی دی باب اسفنجی    موقع خواب ==== قصه باب   فقط میتونم بگم آقای هشت پا درک میکنم !!!   ...
11 بهمن 1392

ما چهار نفر

  بهنود و بهنازم نمیدونم چطور حال و هوای این روزهامو توصیف کنم دنیای خیلی عجیبی برای خودم ساختم یا بهتر بگم خدا برام رقم زده شاید نتونم بیان کنم که چه روزای متفاوتی رو دارم تجربه میکنم , مطمئنم هیچ کس نمیتونه سختی های بچه داری رو انکار کنه اما راستش برای من سختیا یه طور دیگه شده درست مثل یه امتحان یا یه تست برای محک زدن وجودم برای قوی شدنم و برای اینکه به مادر بودنم یه نمره بدم ! البته قطعا جزء شاگرد زرنگا نیستم اما دارم تلاش میکنم این واحد زندگیم رو با نمره خوب پاس کنم بهنودم خیلی بزرگ تر شده یه جورایی دیگه برام یه همراه شده حرفامو میفهمه دلش خیلی بزرگ و مهربونه , هرچند  بخودش اجازه بروز نمی...
10 بهمن 1392