بهنود خانبهنود خان، تا این لحظه: 8 سال و 13 روز سن داره
بهناز خاتونبهناز خاتون، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

✿زندگي ما✿

سوال بزرگ زندگی بهنود خان

  مدتیه که یه سوال بزرگ ذهن کوچولوی بهنود منو مشغول کرده طوریکه هر لحظه که از خواب بلند میشه میپرسه هرزمان که میخوام بخوابونمش یه نگاه عاقلانه به در خونه میکنه و دوباره اون سوالو میپرسه تو طول روز هم که بطور عادی چندین بار میپرسه بدتر از همه , بنده ی خدا پدر امید وقتی میاد خونه کلید که میندازه بهنود میپره دم در و از اون میپرسه : آقا .... مرجان کجاست؟ ایشون هم معمولا از اونجایی که انتظار این سوال رو داره قبل از سوال بهنود میگه : عموجان بخدا من نمیدونم مرجان کجاس تازه گاهی از خود مرجان هم این سوال رو میپرسه ! خلاصه این سوال بزرگ زندگی بهنود خان منه که واقعا درگیرش شده! راستی شما نمیدونین مرجا...
19 آذر 1392

آلبوم زندگی

  یادش بخیر لذت خوردن هندوانه برشی زمان ما یک لحظه غفلت سر سفره افطار ( کشک ) یکی از کارای مورد علاقه بهنود اولین غذای بهناز (ماست) کلام آخر: ...
13 آذر 1392

داستان کوتاه

  خواهر به شدت در حال گریه است. برادر سراسیمه به سمتش می دود. انگار از گریه خواهرش خیلی نگران شده است. نزدیکش می شود؛ صورتش را به صورتش نزدیک می کند،طوری که چشمانشان فقط چند انگشت با هم فاصله دارد تند تند پشت سر هم می گوید: دان    دان    دان عدیده دلم     (جان عزیز دلم) و این داستانِ روزهای اخیر ما شده است در خانه. و من فقط میتوانم نگاه کنم نگاهی که شاید سنگینی احساسش قلبم را بدرد میاورد و شکرش کنم ****** بالاخره بهنود است و یکی یک دانه خواهرش. ...
12 آذر 1392

سفر شمال با دو تا فنقلی

جای همگی خالی یه هفته ای رفتیم سفر شمال بی نهایت خوش گذشت البته اینو مدیون بهناز و باباش هستم که بشدت باهام همکاری میکردن و البته بهنود خان که همه ی این راحتی هارو جبران میکرد!!! بهنود از دریا خیلی استقبال کرد و بیشتر از اون عاشق ماسه بازی شده بود, اینم چند تا عکس از سفرما ...
13 مهر 1392

دوقلو های من

  آبشار اخلمد (روستای گردشگری مشهد) اگه تونستی بهنود و پیدا کن!!!! اینم ستاره من ! بهنازمممممممممممممممممممم و اینبار شباهتی دیگر ! بهناز و باباش     ...
21 شهريور 1392

اندر احوالات جدید ما

  امروز بهنازم 2 ماهه و بهنود خان 1 سال و شش ماهه شده حالا دیگه بهنود واقعا بزرگ تر شده مثلا دوست داره جلو تر از من راه بره و نمیذاره دستش رو بگیرم جالب اینه که اصلا از اینکه منو گم کنه ترسی نداره , سیب زمینی های سرخ شده ش (غذای موروثی مورد علاقه خاندان نبی پور) رو شخصا با چنگالش بر میداره و میگه مامان تیِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِــــــــــــــز (تیز حالتی که شما سس رو روی چیزی میریزید ) و تا سس نریزه نمیخوره , هنوز دست از سر بهناز برنداشته و روزی هزار بار میبوسش و تازگیا یاد گرفته انگشتش رو میکنه تو دهن نونو و میگه آگوووووو گاهی هم کنجکاویش گل میکنه و گوشش یا چشمش رو مورد بررسی قرار میده ! و البته کار جدید و بسیار بسیار...
26 تير 1392

مامان گرفتار

  دست و جیغ و هورااااااااااااااااااااااا بالاخره موفق شدم بیام وبلاگ !! وای که این روزای من دیدنیه... صب با صدای یکی از این فرشته های کوچولو بیدار میشم که اغلب کسی نیست جز بهناز خانوم , دقیقا یکی دو دقیقه بعد بهنود خان بلند میشه و میگه : مامان نــــــــــــــــــــونــــــــــــــــــــو (نونو اسم نی نی جدید ماست که بهنود اینطور صداش میکنه) خلاصه یه لبخند قشنگ به زندگی میزنم چون دیگه تا شب خبری از آرامش نیست... نونو رو که شیر میدم و بادگلوش رو میگیرم و تعویض میکنم تازه نوبت بهنود میشه , شیشه شیر و تعویض و شروع زندگی روزمزه که شامل تمیزکاری و جمع کردن اسباب بازی های بهنود جان و درست کردن صبحانه و آماده کردن نهار و.... می...
11 خرداد 1392