بهنود خانبهنود خان، تا این لحظه: 8 سال و 13 روز سن داره
بهناز خاتونبهناز خاتون، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

✿زندگي ما✿

خاطره ی یک روز بیاد ماندنی دیگر

  به نام بهترین , هدیه دهندگان که بی دریغ نعماتش را نثار ما می کند باشد که توانایی شکر گذاری این بخشایشش را نیز به ما عطا فرماید خواستم خاطره روزی را برای دختر گلم نگارش کنم که خداوند نعمتش را برما برای دومین بار ارزانی داشت و نور چشمی زیبا هم جنس دختر اشرف مخلوقات محمد مصطفی و الگویش فاطمه زهرا به ما عنایت فرمود . ماجرا از صبح روز سه شنبه 24/02/1392 شروع شد , اون روز صبح ما با صدای دادش بهنود که چند وقتی بود در اتاق جداگانه به تنهایی می خوابید از خواب بیدار شدیم گویی این طفل معصوم مارا از آمدن خواهر گلش خبر می داد  , چون مامان کمی درد داشت ولی ما اصلا باورمان نمی شد که این درد , درد زایمانه چون ما انت...
25 ارديبهشت 1392

این روزها

  این روزا شاهد ابتکارات و اکتشافات زیادی ازت هستم که گاهی ما رو کلی میخندونه و گاهی هم اشکمون رو درمیاره این روزا دلت میخواد مستقل شی و خودت تنهایی غذا بخوری این روزا راه رفتن خودت رو فراموش نکنی شاهکار کردی این روزا از تو دهنت چیزای وحشتناکی پیدا میشه : و بالاخره این روزا آخرین روزای زندگی سه نفره ماست" ...
17 ارديبهشت 1392

خاطره روز بیاد ماندنی

با نام و یاد اعطا کننده رحمات و برکات و بنام بخشایشگر هدایای به راستی ارزشمند پسرم لازم دیدم چند خطی از پر برکت ترین روز زندگی مون جهت به یادگار ماندن نگارش کنم تا هیچوقت این تحول بزرگ از ذهنمون فراموش نشه . بعد از ظهر روز 90/10/26 بود ما ظهر خونه بابایی و مامان فاطمه بودیم ؛ مامان یکم درد داشت ولی اصلا فکر نمی کرد که این دردها در زدن آقا بهنوده بعد از چند ساعت که اومدیم خونه مامان از دکترش سوال کرد و متوجه شد که باید بره بیمارستان ما هم وسائل را برداشتیم و ساعت پنج و نیم از خونه راه افتادیم اونجا که رفتیم به مامان گفتن که خوب موقعی اومدین و وقتشه !!! ما اصلا باورمون نمی شد !! یعنی پسرمون داره می آمد پیش ما ؟...
1 ارديبهشت 1392
11345 0 22 ادامه مطلب

بالاخره پسرم راه افتاد...

  بعد از كلي انتظار بالاخره بهنود خان تصميمش رو گرفت ! ميخواد روي پاي خودش واسته... هفته ي پيش خونه خاله ريحانه بوديم و مرجان و مژگان داشتن دور ستون بدو بدو ميكردن ! تو هم كه كلي ذوق زده شده بودي دست تو گرفتي به ستون و با يه حركت جو گيرانه پاشدي و شروع كردي به راه رفتن! خانواده من بهنود راه رفتن تو همانا صداي جيغ و هوراي مامان فاطمه و خاله ها هماااان آخه مسئله كوچيكي نبود ؛ بهنود خان ما بالاخره بعد از يكسال راه افتاده بود  البته مامان فاطمه ميگفت پسرم ماشالا زود راه افتاده !!   ...
20 فروردين 1392

روز هاي نا آشناي زندگي من

  ديگه چيزي به اومدن دختر كوچولوم نمونده ، حس عجيبي دارم كه بيانش برام از سخت ترين سوال دنيا مشكل تره ! ميخوام از احساسم بگم ... از دلتنگيم براي ديدن و لمس كردن و بوسيدن دختر نازم  از ترس و نگرانيم براي بهنودم از اينكه ميدونم يه مدتي كمتر ميتونم باهاش باشم و شبا دستاي كوچولوش رو كه طبق عادت زير گردنم ميذاره حس كنم .... و از احساسي كه كمتر بزبون ميارم ، حس ديني كه فكر كنم تنونم هيچ وقت جبرانش كنم ، حس عشق به معني واقعي به همسرم بابت تمام مهربوني ها و گذشت هاش بابت سختي هاي خيلي زيادي كه ميدونم هيچ اجباري براي انجامش نداره ولي بخاطر من و زندگيمون بدوش ميكشه شايد اغراق آميز به نظر بياد اما براي من زندگي ك...
20 فروردين 1392

خانواده جدید بهنود

  حالا دیگه با اومدن یه فرزند دیگه به زندگی ما , همه چی رنگ و بوی خاصی گرفته , حس زندگی اونقدر توی خونه زیاد شده که گاهی من و بابا یادمون میره ما همون زوج آروم سال قبل بودیم... یه خواهر کوچولو , هدیه جدید خدا به ما بود که ما رو کلی ذوق زده کرد! من و پدرت روزای سختی رو پشت سر گذاشتیم , امتحانای بابا و فصل کاری بودجه ای من تو اداره از یه طرف بود و بیماری شدید تو از طرف دیگه ... روزی که تو بیمارستان بودم اندازه یه سال گذشت تمام مدت اشک ریختم و از خدا خواستم تو و همه ی بچه هایی که جلوی چشمام از درد ناله میکردن بهتر بشین و دوباره صدای خنده های شیرینشون همه ی خانواده رو شاد کنه خدا رو شکر میکنم که حالت خوب شد و دوباره مثل ق...
29 دی 1391

**** تولدت مبارک ****

  بهنود عزیزم خواستم قبل از تبریک تولدت یه کوچولو باهات درد دل کنم , خواستم بابت کوتاهی هایی که ناخواسته انجام دادم , کارهای بهتری که میتونستم برات انجام بدم و به هر دلیلی نشد و چیز هایی که شاید تو خواستی و من درکت نکردم ازت عذر بخوام  و اقرار کنم که با تمام وجودم هر لحظه ی زندگیم به فکرت بودم و سعی کردم بهترین نقش مادر درون خودم رو نثارت کنم... پسرم , هستی من ... تولدت مبارک پشت صحنه ی تولد: بهنود متفکر... ...
29 دی 1391