بهنود خانبهنود خان، تا این لحظه: 8 سال و 13 روز سن داره
بهناز خاتونبهناز خاتون، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

✿زندگي ما✿

هديه ي خدا به ما

عزيز ماماني بدون اغراق ميگم زندگي من خلاصه شده تو چشماي قشنگت تمام هستي مني گلم  تو اين 9 ماهي كه از زندگي قشنگت ميگذره  نه تنها هيچ وقت باعث اذيتم نشدي بلكه كاري كردی كه من و بابايي به فكر يه همبازي برات باشيم : آره مامان جون يه ني ني تو راهه!   دعا ميكنم شبيه تو شه و مثل خودت مهربون , آروم و دوست داشتني باشه ... مامان فدا تون شه دوستتون دارم ...
22 دی 1391

شیرین کاری های بهنود خان

  دنیای بهنود بزرگ شده و کم کم داره کارهاش رنگ و بوی جدیدی پیدا میکنه گاهی زمانی که خوابیده نگاش میکنم و از گذشت زمان شگفت زده میشم... بهنودم بزرگ شده و من هنوز نوزادی می بینم که ساعتی قبل در وجودم پرورانده بودم... اینم عکسای جدیدی از بزرگتر شدنش!   ...
10 آذر 1391

بهنودی عاشق ماست میشود

بهنود من وارد 6 ماهگی شد و این یعنی شمارش معکوس مامان برای دور شدن از عزیزترین موجود دوست داشتنی دنیاش! فقط میتونم بگم واقعا غمگینم که نصف روز نمیتونم بغلت کنم و ببوسمت و باهم بازی کنیم  عزیز کوچولوی من چند روزی هست که به غذا خوردن افتادی طوری که فرصت نمیدی قاشق رو دوباره پر کنم , دستم رو میکشی و آخر مجبورم میکنی با پیاله دهنت کنم: مامان و بابا فدات شن گلم... ...
10 آذر 1391

سال جدید و کلی اتفاق های خوب...

پسر گلم سال تحویل امسال مثل سالهای گذشته نبود , بودن تو سال نوی ما رو کلی پر انرژی کرد خونه بابا علی و مادر با عمه ها و دختر عمه ها کلی خوش گذشت و از همه عیدی گرفتی .... که البته قرار شد با بابا مصطفی پولای عیدیت رو بریزیم تو حسابت !!!! قرار بود بابایی 12 فروردین بره کربلا که بخاطر همین ما زود برگشتیم مشهد و چمدون بابایی رو حاضر کردیم .... بابایی رفت و ما رو با کلی دلتنگی تنها گذاشت ! یک هفته بود اما واسه من یه ماه گذشت , تازه فهمیدم مادرایی که تنهایی بچه هاشون رو بزرگ میکنن چقدر صبور و بزرگوارن شباهت زیاد تو به بابات , نمک رو زخم تنهایی من بود مدام دعا میکردم سالم برگرده...
10 آذر 1391

خرس کوچولوی من ...

امروز دقیقا 50 روزته گل مامان  به نظرم روز به روز بزرگتر و ناز تر میشی عسلم .... تو این مدت که به وبلاگت سر نزده بودم چند تا اتفاق خوب برامون افتاد : اول از همه تولد بابایی بود که کلی غافلگیرش کردیم , من یه ادکلن ungaro و ار طرف  تو (با پولای خودت و کمک بابابزرگ) واسه بابایی بلیط عتبات گرفتم!!! خیلی خوش گذشت اولین جشنی بود که سه تایی مثل یه خانواده گرفتیم اینم کادو که تو بادکنک کردیم : دومین اتفاق خوب (که البته واسه من خیلی زجرآور و سخت بود ) , بقول مامان فاطمه مسلمون شدنت بود! زمانی که بردنت تو اتاق عمل تا وقتی که بیرون اومدی فقط گریه میکردم و دعا میکردم درد زیادی نداشته باشی ......
10 آذر 1391

عقیقه ی پسری

عزیزم بابابزرگ یه گوسفند برای عقیقه , به ما هدیه کرد و ما هم تصمیم گرفتیم اونو وقف جلسات ناحیه ی مقدسه کنیم برای همینم دیشب بابایی با محمدآقا از ظهر رفتن خونه ی آقاجون "خدا بیامرز" و تا شب مشغول پختن آبگوشت شدن البته ما که نتونستیم بخوریم اما کسایی که میل کردن میگفتن خیلی خیلی خوشمزه بوده اینم بابایی و بهنود و دیگ آبگوشت عقیقه ...
10 آذر 1391

پسر عموی من : رادین کوچولو

مرد کوچولوی من چند روزی هست که از کرمان اومدیم رفته بودیم رادین کوچولو رو ببینیم همبازیت جور شد مامانی .... اینم رادین کوچولوی ما: اونجا باباعلی یه جشن تولد براتون گرفتن کلی خندیدیم و خوش گذروندیم  عمو مسعود یه کیک بامزه گرفته بود !!! کلی بزرگ شدی مامانی, تازگی ها تو روروئک راه میری ,خنده های بلند بلند میکنی و جیغ میکشی , تو وانت می خوابی و با عروسکات آب بازی میکنی و البته روز به روز باهوش تر و شیطون تر میشی .... مامان فدات شه گل نازم م م م م م م م ...
10 آذر 1391