بهنود خانبهنود خان، تا این لحظه: 8 سال و 13 روز سن داره
بهناز خاتونبهناز خاتون، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

✿زندگي ما✿

تقديم به همسرم

خدايا ميخواستم بهت بگم ازش ممنونم از اوني كه شبها با هر بار بيدار شدن من بيدار ميشد و نگراني رو با تمام وجودم تو چشماش ميديدم .... از خستگی هایی که سعی میکرد نشون نده .. از آرامشی که میدونستم داره تلاش میکنه تا خیلی بیشتر از اون چیزی که تو یه زندگی میشه پیدا کرد ؛ به خونه بیاره از روزایی که وقتشو برای من میذاشت و شبایی که تا نصفه های شب بیدار می موند تا درساشو بخونه .... از روزای سرد زمستون که زود تر میرفت و ماشین رو گرم میکرد... از شبایی که وقتی خسته بر میگشتم تو تخت دست مهربونش رو ميذاشت زیر سرم تا بدونم هر لحظه به يادمه ...و اين بدون اغراق بهشت منه .... و امروز شايد فهميدم عشق چقدر بزرگ و مقدسه ... عشق من هيچ ...
27 آذر 1390

پشت صحنه ی اتاق پسری

پشت صحنه ی اتاق پسری بالاخره کارای سیسمونی تموم شد... اتاقت رو چیدیم و کلی ذوق زده شدیم! به بابا مصطفی گفتم حتما به پسرم میگم که با وجود درسای سنگین و کار و مسئولیت های زندگی چقدر واسش زحمت کشیدی ! اول از همه رنگ کردن اتاق که خیلی سخت بود اما بابایی دوست داشت خودش این کارو برات بکنه : البته مرجان نازم هم کلی به بابایی کمک کرد .... بعد از اینکه رنگ اتاقت خشک شد نوبت طراحی رسید .... کلی تحقیق کردم و با همفکری خاله نرگس که روانشناسی میخونه تصمیم گرفتیم آسمون رو تو اتاقت طراحی کنیم ... حالا دیگه نوبت پرده ی اتاق و کارای مورد تخصص خانوما بود ... پس خاله ریحان وارد میدون شد: و بالاخره شروع شد !!!! خرید سیسمونی رو میگم ....
26 آذر 1390

نامه اي به گل بابا و مامان

سلام بهنودم نميدونم اين روزها كه تو دل مامان مریمی چيكار ميكني ؟ حرفهاي مارو ميشنوي ؟ نوازشهاي مارو احساس مي كني ؟ نميدونم ميدوني كه من و مامان چقدر دوست داریم از وقتي اسم قشنگت ميون ما اومد تمام تلاش ، انگيزه و هدفمون براي وجود تو بهترين , شد . اين روزها تمام هم و غم بابايي اينه كه بتونه برا بهنودش بهترين باشه و بهترين ها رو براي شروع زندگي جگر گوشش فراهم كنه براي همين همش از ماماني كمك ميگيره و ماماني مهربون علاوه بر حمل تو قشنگ ، بايد برنامه ريزي هم برا بابايي بكنه آخه ماماني مسئول برنامه ريزيه و بابايي مسئول اجرايي . گلم اينا رو براي اين برات نوشتم كه اگه بابا و مامان كم و كسري برات گذاشتن خجالت زدت نشن آخه اولين...
11 آذر 1390

آقاجون مهربون ترین پدربزرگ دنیا

بهنود عزیزم با اومدن تو خیلی چیزا تو زندگی مون عوض شده همه خوشحال شدن ... مامان فاطمه و بابایی و مادر و بابا علی واسه اومدنت لحظه شماری میکنن ... اما تنها چیزی که متاسفانه خانواده رو خیلی ناراحت کرده اینه که آقاجون چند وقتیه که در بستر بیماریه ... منو بابایی خیلی خیلی ناراحتیم و فقط فقط براشون دعا میکنیم... الانم خبر دار شدم که بردنشون icu ....بی اندازه نگران و ناراحتم... بهنودم  آرزوم اینه که آقاجون رو ببینی ... خیلی دوستش دارم بی نهایت.... وای اگه خوب شه تو هم میتونی بری و براش یه سوره کوچولو از قرآن بخونی و ازش جایزه بگیری ..... **به امید سلامتی آقاجون** ...
4 آذر 1390
1